|
قلب آینه
قبل از اينكه در قطار بسته شود، خودت را داخل كوپه پرتاب ميكني. كوپه شلوغ نيست اما جايي هم براي نشستن پيدا نميكني. جلوي در وسط دستت را به ميله فلزي بند ميكني. قطار حركت ميكند. چشم ميگرداني. نگاهت درميان مردم داخل قطار ميچرخد. به مردم نگاه ميكني اما كسي را نميبيني. ذهنت درگير است. به وعده ملاقاتي كه درپيش داري فكر ميكني، به چيزهايي كه ميخواهي بگويي، به چيزهايي كه شايد بشنوي و به كسي كه دوستش داري. غرق تفكراتت هستي و گهگاه جاي دستت را عوض ميكني تا بتواني از سردي فلز لذت ببري. به او فكر ميكني و اينكه كجا و چگونه با يكديگر آشنا شدهايد، به اينكه براي اولين بار اورا كجا ديدهاي، به ياد نميآوري. بيشتر فكر ميكني تا بلكه خاطرهاي، لحظهاي و يا تصويري را از اعماق ذهنت بيرون بكشي. هيچ چيز را به ياد نميآوري. تعادلت را از دست ميدهي. قطار ميايستد. سرت به ميله خورده است. عصبي نيستي، دلخوري. به تابلوي ايستگاه نگاه ميكني. اين ايستگاه؛ ايستگاه تو نيست. در باز ميشود. چند نفر پياده ميشوند و عدهاي سوار ميشوند. علاقهاي به پيدا كردن جايي براي نشستن نداري. فقط جاي دستت را عوض ميكني. كجا بودي؟ نميداني. به چه چيز فكر ميكردي؟ يادت نميآيد. ميان جمعيت چشم ميچرخاني. جوانك شلوار گشاد، زن بزك كرده كه بخشهايي از تنش پيداست، دوپيرزن حراف، پيرمردي ايستاده كنار در و يك فرشته را ميبيني. فرشته چشماني درشت و موهايي مجعد دارد و خال بسيار كوچك زير چشم چپش قهوهاي است. بينياش چنان زيبا و بينقص است كه گويي آنرا از سنگ تراشيدهاند. فرشته امروز تو دختر بچهاي پنج - شش ساله است كه دست مادرش را گرفته و به مردم نگاه ميكند. تابحال موجودي به اين زيبايي ديده بودي؟ قطعا نه. هرگز هم نخواهي ديد. به دختربچه نگاه ميكني و تجسم ميكني كه چندين سال بعد چقدر زيباتر خواهد شد. فرشته كوچك تو همانطور كه دست مادرش را گرفته است، با دقت و تعجب به مردم نگاه ميكند. به دختربچه خيره شدهاي كه نگاهش از شخصي به شخص ديگري ميچرخد. براي دختربچه دست تكان ميدهي. نميبيند. دوباره دست تكان ميدهي. بازهم تورا نميبيند. منتظر ميماني تا گردش نكاهش به تو برسد. دختربچه حالا به زن جوان بزك كرده زل زده است. زن جذاب است و خوشپوش، و در كاري كه قصد انجامش را دارد موفق است. حتي نگاه فرشته تو را هم دزديده است. تابحال چندبار با چنين زناني برخورد داشتهاي؟ درباره آنها چه ميداني؟ درباره زناني مثل مادر دختر چطور؟ لباسش و رفتار موقر و صادق است. كدام يك را ميشناسي؟ كدام يك را ميپذيري؟ نميداني. تو فقط يك زن را ميشناسي و او را دوست داري. او شبيه كدام است؟ نميداني. فقط اورا دوست داري. ناراحتي. زني را دوست داري كه حتي اورا نميشناسي. حتي به ياد نميآوري كه چگونه با او آشنا شدهاي. سربرميگرداني. فرشته به تو نگاه ميكند. برايش شكلك درميآوري. نميبيند. شايد او به تو نگاه نميكند و فقط اين تويي كه به او نگاه ميكني. دختربچه حالا به پيرمردي كه كنار درايستاده است نگاه ميكند. چهره پيرمرد را نميبيني و تنها از موي سفيد و اندامش ميداني كه مسن است. پيرمرد در دست راستش انگشتري با نشان زنبق سلطنتي دارد. چقدر اين انگشتر برايت آشناست. قبل از اينكه به انگشتري و نشان آن فكر كني متوجه ميشوي كه دختربچه ميخندد. حدس ميزني كه پيرمرد براي او شكلك درآورده است. كنجكاوي. قبل از هرچيز انگشتر و اينكه دختربچه چرا از بين اينهمه آدم جذب اين پيرمرد شده است. دلت ميخواهد الان به جاي پيرمرد در مركز توجه فرشته بودي. پيرمرد پالتوي مشكي و شال گردن خاكستري دارد. لباسها و كفشهايش نو نيستند، اما مرتب و تميزند. متوجه ميشوي پيرمرد دستش را روي ميله جابجا ميكند. شايد او هم ميخواهد از سردي فلز لذت ببرد. لبخند ميزني. قطار ميايستد. فرشته را ميبيني كه براي پيرمرد دست تكان ميدهد. پيرمرد از قطار خارج ميشود. ترديد نميكني. پياده ميشوي. حسودي. بدنبال پيرمرد به راه ميافتي. ميخواهي بداني اين پيرمرد كيست و بداني انگشتر از كجا آمده است و پیرمرد چه نكته جذابي دارد كه نگاه فرشته تو را دزديده است. باوجود سن پيرمرد هرچه تلاش ميكني به او نميرسي. روي پله برقي ايستادهاي و به پيرمردي كه چهار پله بالاتر از تو ايستاده است نگاه ميكني. هوس ميكني كه دستت را به ديوار بكشي و كمي از سردي استيل روي ديوارها لذت ببري. دستت را بالا ميبري اما سريع پس ميكشي. ميبيني كه پیرمرد دستش را روي ديوار ميكشد. دمغي. اين پيرمرد چيزهايي را كه تو دوست داري از آن خود ميكند. نگاه فرشته را از تو دزديده است و حالا سرماي فلز را از آن خودش ميكند. شايد اين فقط يك اتفاق باشد. با خودت فكر ميكني شايد يك اتفاق نباشد. شايد اين پيرمرد نيست كه همه چيز را از تو ميدزدد، شايد اين تويي كه ديگران همه چيزت را ميبرند. نگراني، ميترسي. با خودت فكر ميكني نكند معشوقهات را همين پيرمرد از آن خود كند. به ياد قرار ملاقاتت ميافتي. اما از پيرمرد ميترسي. ميخواهي تعقيبش كني. پيرمرد از ايستگاه خارج ميشود. تو نيز به دنبال او از ايستگاه خارح ميشوي. تابلوي ايستگاه را ميبيني. اين ايستگاه؛ ايستگاه تو بود. پيرمرد در پيادهرو به طرف شمال حركت ميكند. ميترسي شايد پيرمرد را گم كني. سرعتت را زيادتر ميكني و همچنان به او نميرسي. پيرمرد به چهارراه نزديك ميشود. ميداني كه از عرض خيابان عبور نخواهد كرد و درپيادهرو به سمت غرب حركت خواهد كرد. از كجا ميداني؟ حدس زدهاي؟ نميداني. پيرمرد به چهارراه ميرسد و به طرف غرب به حركتش ادامه ميدهد. تعجبزدهاي. متحيري كه چگونه توانستي مسير حركت پيرمرد را پيش بيني كني. بهسرعت به راهت ادامه ميدهي، اما ناگهان ميايستي. متوجه ميشوي كه پيرمرد دسته گلي در دست دارد و درتمام اين مدت تو آنرا نديده بودي. چگونه پيرمرد را زيرنظر داشتي و دسته گل را نديده بودي؟ نميداني. فقط ميداني پيرمرد دسته گلي نيلوفر در دست دارد. اين را هم ميداني كه هنوز نتوانستهاي صورت پيرمرد را ببيني. پيرمرد قدمهايش را آهسته ميكند و به پلاكها و تابلوها نگاه ميكند. به دنبال آدرسي ميگردد. تعادلت را از دست ميدهي. دستت را به ديوار تكيه ميدهي كه به زمين نيافتي. عصبي هستي. جواني كه از كنارت رد شده بود، به تو تنه زده و رفته است. به سمت پيرمرد برميگردي. پيرمرد جلوي يك در ايستاده است و قصد ورود دارد. شايد اين آخرين فرصت تو باشد. خودت را جمع ميكني و طرف پيرمرد ميدوي. درحال دويدن هستي كه خشكت ميزند. پيرمرد درحال وارد شدن به زيرزمين سرش را برگردانده و به تو نگاه ميكند. نه، به تو نگاه نميكند. سرش را بالا گرفته و به آسمان نگاه ميكند. ابروهاي كمپشتاش را گره كرده است و با همان دستي كه انگشتر زنبق سلطنتي دارد، موهاي سفيدش را مرتب ميكند. عينك كائوچويي قهوهاي به چشم دارد و يقه پيراهن آبي روشناش برق ميزند. پيرمرد وارد زيرزمين ميشود. مات و مبهوتي. تمام اين اجزا صورت را ميشناسي. اما كجا؟ نميداني. اين صورت متعلق به كيست؟ نميداني. براي پيدا كردن جواب وارد زيرزمين ميشوي. زيرزمين درحقيقت يك گالري هنري است. ديواري را رد ميكني و به سالن گالري ميرسي. كسي را نميبيني. متعجبي. شايد پيرمرد از در ديگري وارد فضايي جداگانه شده باشد. برميگردي. دري وجود ندارد. دوباره وارد سالن ميشوي. عكسهايي سياه و سفيد وبه ديوارها آويخته شدهاند. يك نمايشگاه عكس برپاست. صدايي زنانه ميگويد: « چه عجب! زود اومدي.» صدا را ميشناسي. به طرف صدا برميگردي. محبوب تو! اينجا؟ به خاطر ميآوري. وعده امروز اينجا بوده است. امروز افتتاحيه نمايشگاه عكس دختر مورد علاقه توست. شانههايت را بالا مياندازي و سرت را كج ميكني. تو را برانداز ميكند و ميگويد: « ميتونستي حداقل يه شاخه گل بگيري دستت و بياي.» عصباني است. «حالا دسته گل پيشكش خودت.» دستپاچهاي. فراموش كرده بودي. ميخواهي توضيح بدهي كه اجازه نميدهد حرف بزني. ميگويد: « ببين! ميگم خودت ميخواي اينجوري بشه قبول نميكني. كاراي خودت رو ميبيني؟ به هرحال ... خوب شد به اينجا رسيد. چند وقته كه ميخوام يه چيزي رو بهت بگم. ببين من و تو ديگه ....» ادامه حرفهايش را نميشنوي. مبهوتي. به تابلوي بزرگ پشت سر دختر خيره شدهاي. عكس بزرگي است از نيمرخ يك پيرمرد كه در پاركي نشسته است. متحيري. پيرمرد؛ پيرمرد امروز توست، حتي با همان لباسهايي كه امروز به تن داشت. به عكس با دقت نگاه ميكني. پارك و فضاي آن برايت آشناست. درختان، بوتهها و پرندگان پارك را بهخوب ميشناسي. اما به ياد نميآوري كه چه زماني و چه مكانيست. به عكس خيره ماندهاي كه با صداي فرياد به خودت ميآيي. « حواست كجاست؟ هان؟ دارم باهات حرف ميزنما.» دختر عصبانيتر شده است. دستانت را باز ميكني و لبخند ميزني. دختر تغيير حالت ميدهد و ميگويد: « طرف من نيا! به من هم دست نزن!» صدايش آرام ولي محكم شده است. عينكش را از روي بيني زيبا و خوشتراشش برميدارد و مينشيند. « ببين! بذار خيالت رو راحت كنم. من ديگه نيستم.» سرش را آرام تكان ميدهد و موهاي مجعدش ميلرزند. نفس تازه ميكند و ادامه ميدهد: « يادت ميآد اونروزي كه اين عكس رو ازت گرفتم. دفعه اولي كه همديگه رو ديديم رو ميگم. توي پارك نشسته بودي و ....» هيچ حسي نداري. ذهنت خالي شده است. عكس، دوربين، پارك، معشوقهات، همه و همه برايت آشنا هستند ولي چيزي به ياد نميآوري. به محبوبت نگاه ميكني، شايد هم فقط اين اوست كه به تو نگاه ميكند. به خال قهوهاي و كوچك زير چشم چپش خيره شدهاي. جملاتش را ميشنوي، اما نميفهمي. « ميدوني چيه؟ من اصلا از قيافهات خوشم نميآد. از اولش هم اشتباه من بود. معذرت ميخوام. از اون ابروهاي كم پشتات حالم بهم ميخوره. از اون عينك كائوچوييات متنفرم. عقام ميگيره وقتي ميبينم هميشه خدا پیرهن آبي ميپوشي. اصلا مگه تو پادشاه فرانسهاي يا مثلا شاهزاده انگليسي كه انگشتر زنبق سلطنتي دستت ميكني. به چه زبوني بهت بگم ....» ميخواهي فرياد بزني كه «اين امكان نداره.». صدايت درنميآيد. ذهنت خاليست. دنيا دور سرت ميچرخد. چشمانت سياهي ميروند. سرت گيج ميرود. ميافتي. سقوط ميكني. همه جا تاريك و تهي است.
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:7 توسط امضاء
|
آدرس
پنجره را باز کرد ... باد به صورتش سیلی زد ، چشمهایش پر از اشک شد ... برگشت به چشم هایم نگاه کردو گفت : "بالاخره پیداش کردم ." نفسم در سینه ام گره خورد ، نمی دانستم چه باید بگویم ... مات نگاهش کردم . دلم می خواست بپرسم چطوری گمش کرده بودی ؟ اما او باز برگشت به سمت پنجره ... نمی دانم چه شد که بعد از سالها پشت به من شروع کرد به گفتن . از پنج سالگیش گفت ، از هوای گرم خوزستان ، از دبه های سنگین آب که باید در جاده ها می فروخته . از ستون مهره هایی گفت که عرق بارها و بارها از رویشان پائین سریده بوده . از مرد پنج ساله ای گفت که با پول فروش آب ، نان خانه را می خریده . از مرد پنج ساله ای گفت که حواسش به روسری مادر جوانش بوده . از پسر بچه پنج ساله ای گفت که دلش لک زده بود برای داشتن فرفره پنج ریالی . از مرد پنج ساله ای گفت که هرگز فرفره نداشته . می گفت : " از بچگی هام هیچ چیز خوبی یادم نمونده الا آوازهای مادرم که موقع چنگ زدن رخت چرکای مردم زمزمه می کرد . آخ از چشم انتظاری ... اگه چشم انتظار یه مادر بیوه جوون آبرودار می موندی که از کلفتی در و همسایه برگرده ، اگه با دلهره لباس کهنه های مردم رو می پوشیدی و با بچه هاشون تو یه نیمکت می نشستی ... اونوقت دردم رو می فهمیدی ... اما اینا که درد نبودن ..." به طرفم برگشت ، روبه من پشت به کوچه روی دو زانو نشست و به چشمهایم زل زد و گفت : " یادته بهت گفتم از آهنگ عروسی می ترسم ... بدم می آید ؟ یادته تو چشام نگاه کردی و ریسه رفتی ؟ آره بزرگترین کابوس زندگی من اون آهنگه ... پیر مرد کفتار اومد مادرم رو که جای دخترش بود گرفت ... برای مادم جلوی چشمام سفره عقد انداختن ... مردک قر جلوی چشمام مادرم رو به حجله برد . مردک قر من و مادرم به سفر برد ، مردک قر برام توپ و عرق گیر خرید ... پیر مرد قر دستم رو تو یکی از خیابونای تهرون ول کرد . خونه مادرم عوض شد ، پسر مادرم بی مادر شد و مادرم گم شد ... امروز بد این همه سال مادرم رو پیدا کردم ..." اشکش چکید ، یک تکه کاغذ به سمتم هل داد ، رویش نوشته شده بود : بهشت زهرا قطعه ۲۴۶
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:15 توسط اثرانگشت
|
از ديوار مي پرم
از دیوار که پریدم مادر با ناله گفت : خداا پشت و پناهت . به پیچ کوچه نرسیده بودم که محمود را سوار ماشین کردند و با مشت به در خانه مان کوبیدند و من رفتم . پنــج سال از آن روزها گذشـته دلـم هوای اندیمشک را کرده . سیگارم را روشن می کنم چشم هایم را می بندم پک میزنم عمیق ترین پک و به محمود کوکب خانم فکر می کنم. زانوهای زخمی پسرهای اندیمشکی را درفصل تابستان همه می توانستند ببیند . شلوار کوتاه و عرق گير لباس تمام رسمي پسرهای خیابان پهلوی اندیمشک بود و ما همان پسرها بودیم . ناخودآگاه دستم را روی زانوهایم میکشم ، جای زخم ها و قلوه کن شدن ها هنوز هم روی زانوهایم باقی مانده . دلم هوای شربت آبلیمو و خاکشیر مادرم را کرده ، دلم می خواهد باز بچه می شدم ، به كوچه ميزدم و با محمود ، صابر ، قربان و فريبرز بازي مي كردم ، دلم هواي گل كوچك كرده ، دلم هواي صداي محمود را کرده ، دلم براي يحيي تنگ شده . كاش هنوز بچه بودم و مادرم صدايم مي كرد ، كاش همان "ذليل شده " معروف بودم كه بايد در اوج بازي براي خريد نان سنگك سر سفره ناهار به نانوايي مي رفتم . چشم هایم را باز می کنم ، كتابخانه ام را مي بينم " ماهي ساه كوچولو" ، " قصه هاي صمد "و تلخ لبخند مي زنم. بزرگتر كه شديم با محمود به سينما مي رفتيم براي " سوته دلان " مي مرديم " خاك " ، " غزل " ، " دايره مينا " و " دكتر ژيواگو " . ظهر ها فيلم مي ديديم و شب ها بين در هاي خانه هايمان بحث مي كرديم . خانه شماره "۷ " خانه ما بود و خانه شماره " ۵ " خانه آنها و ديوار بين دو در خانه ما . چند سال بعد با قطار به تهران مي آمديم كتاب مي خريديم و بر مي گشتيم . صاحب انديشه شده بوديم فكر مي كرديم صاحب انديشه ايم . هنوز صداي محمود در گوشم است . كاش آن روز محمود را نگرفته بودند ، كاش... دلم مي خواهد كوكب خانم را ببينم ولي روي ديدنش را ندارم . وقتي يحيي را ديدم ، وقتي فهميدم كه محمود را كشته اند نفسم در سينه ام گره خورد . بيچاره پيرزن حالا فقط او مانده و احمد . از جنگ بيزارم ، خودم را كشتم كه مادر و يحيي و فرزانه به تهران بيايند . خودم را كشتم كه انديمشك را ترك كنند ولي مادرم از خاك پدر دل نكند. بمباران ... ضد هوايي ... مارش هاي نظامي ... آژير خطر ... وضعيت قرمز ... وضعيت سفيد و جوان هايي كه دسته دسته به جنگ رفتند و بر نگشتند . يحيي و احمد هر دو دفترچه گرفتند . يحيي يك هفته زودتر اعزام شد ، با قطار به تهران آمد . اينجا تقسيم شدند و اعزام . ديدمش برادرم مردي شده . آماده آمدن احمد به تهران هستم ، مي خواهم ببينمش چشم هايش شبيه محمود است . به فرزانه سپردم دست احمد برايم خاكشير بفرستد . منتظرم ، بايد تا ساعت ۷ غروب برسد ... ساعت از يك نيمه شب هم گذشته و احمد نيامده ... نكند كشته شدن محمود را از چشم من مي بيند . تا هفت صبح صبر مي كنم و بعد شماره خانه شماره "۷" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند ، باز مي گيرم و باز هم بر نمي دارند . اين بار شماره خانه شماره "۵" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند . دلم مثل سير و سركه مي جوشد . ساعت هشت و نيم فرزانه زنگ مي زند صدايش گرفته ، مي گويد : ديروز ساعت هشت بامداد در حالي كه تمام پسرهاي اعزامي انديمشك در ايستگاه راه آهن بودند صدام ايستگاه را بمباران كرد و احمد ... بغضش مي تركد ، ديگر نمي شنوم ، هيچ نمي شنوم . صدايم مي كند ، مي گويم : كوكب خانم ... و باز صدا در گلويم گره مي خورد . فرزانه با گريه مي گويد دو ساعت تمام پيرزن جيغ مي كشيد و حالا سكوت كرده و فقط نگاه ميكند . فرزانه مي گويد : داداش انديمشك بوي خون پسرها را مي دهد . از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته كوكب خانم پير پير شده ولي حرف نميزند ، فقط نگاه ميكند . از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته فرزانه چهل ساله شده ولي شوهر نمي كند. از آن روزي كه از ديوار پريدم تا امروز ۲۹ سال گذشته دلم براي ديدن خيابان پهلوي انديمشك لك زده ولي از ترس ديدن چشم هاي كوكب خانم ...
لینک ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:23 توسط اثرانگشت
|
خط سرخ
سلام محبت هنوز زیباست ؟ محبت هنوز سبز است ؟ [][][] سلام هنوز انتظار برايت فرسايشي است ؟ هنوز انتظار تلخ است ؟ [][][] سلام هنوز در فكر رفتني ؟ تمام فكر و ذكرت هنوز رفتن است و نماندن ؟ [][][] سلام سرما خورده اي هنوز ؟ بخاري اتاقت هنوز هم خاموش است ؟ [][][] سلام هنوز هم كاپشنت كهنه است ؟ هوا سرد است و سرد هنوز ؟ [][][] سلام هنوز فكر ميكني ، با خط سرخ " تا شقايق هست " چه خواهي كرد ؟ هنوز هم پرپر ؟ [][][] خداحافظ ديگر انتظار نه فرسايشت مي دهد و تلخ است . محبت ديگر آنقدرها هم زيبا نيست . ببين ، چه در فكر رفتن باشي و چه نه رفته اي ديگر . هوا هنوز سرد است ، هنوز سوز دارد و كاپشن تو اصلا" ، اصلا" اصلا" كهنه نيست ! آهاي گرماي بخاري اتاقت خفه ام كرد قرصها اثر كرده اند سرما خوردگيت خوب شده ، خوب خوب و گور پدر خط سرخ " تا شقايق هست " اصلا" اين خط سرخ نيست آبي است ... [][][] ساعت زنگ زد ، لعنت دفتر را بايد گم و گور كنم الان مي آيي !
پيوست : به دفترچه خاطرات قديما كه نگاه كنين ، شما هم از اين نوشته ها حتما" داشتيد .
لینک ثابت
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 3:1 توسط اثرانگشت
|
نامه
...
حالا که چند سال گذشته برایت مینویسم . دلم تنگ شده ، خیلی تنگ . همه چیز را به گذر زمان سپردم ولی هیچ چیز تکان نخورد . هنوز دوستت دارم و هنوز تلفن که زنگ میزند سرم با شوق بر می گردد که تویی ... دلم تنگ شده . وقتی چشمهایم را می بندم باهمان شلوار کوتاه سفید می بینمت و عینکی که عمری دلم خواست عوضش کنی و نکردی . دلم تنگ شده و دوستت دارم ، زیاد دوســـتت دارم . می دانی دلم برای پاهایت تــنگ شــده ، ساق پاهایت ، دلم میخواست می توانستم یکبار دیگر ساق هایت را ببوسم و بدجنسانه شستت را فشار بدهم و تو ریسه بروی و پاهایت را در سینه ات جمع کنی ... حالا چه کسی ساق هایت را می بوسد ؟ دلم برای تختخواب یکنفره ات تنگ شده . یادت هست روزی را که می خواستی تختخواب را بخری ؟ من تمام آن روز ها را به خاطر دارم . ... هنوز کسی در بدترین مواقع گندترین سوالها را می پرسد از تو ؟ دلم برای تو و لباس های زمستانه ات تنگ شده ولی نه برای بویت و سر انگشتانت . هنوز بویت را در تمام زندگیم حس میکنم و وقتی گوشم را بر شانه ام فشار می دهم جای انگشت هایت را حس می کنم . ... دل تنگی ... بد دردیست . هنوز هم بد دردیست حتی حالا که سالها از آن روزها گذشته .... می خندم ولی اشکم می ریزد . چشمهایم را می بندم و سعی می کنم امروزت را مجسم کنم ولی نمی شود هنوز همان آدمی با همان موها ، موهای مشکی با تک تارهای سفید . یادم است روزی را که از تو پرسیدم : ـ اگه ... یه روزی دیگه با هم نباشیم ، قول می دی گاهی حالمو بپرسی ؟ نگاهم کردی و گفتی : ـ دیوونه ... التماس کردم ، جواب ندادی و باز التماس به چشمهایم نگاه کردی ، نمیدانم شاید التـــــماس را در چشم هایم دیدی و گفتی : و امروز بیست و پنج سال گذشته و نپرسیدی . ....
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:6 توسط اثرانگشت
|
|